پانزدهمین مشهد
-
تاریخ: 1403/5/29 ساعت: 23:58
بیست و دوم بهمن به مناسبت مبعث رسول خدا بلیط قطار گرفتیم که بریم مشهد لحظات آخر هم ماامن بابا رو راضی کردیم باهامون بیان
اولین مکه
-
تاریخ: 1403/5/29 ساعت: 23:58
نهم خرداد ررفتیم مکه و ما شدیم حاج خانم تا نوزدهم تیر در اون سرزمین بودیم و چی بگم از زیبایی هاش!
شانزدهمین مشهد
-
تاریخ: 1403/5/29 ساعت: 23:58
شانزدهم مرداد ۱۴۰۳ ما شانزدهین مشهد رو رفتیم یه سفر سه روزه بدون اینکه کسی بفهمه خیلیخوش گذشت.با ماشین خودمون رفتیم و برگشتیم
دوازدهمین مشهد
-
تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 20:11
عید نوروز امسال قسمت شد که رفتیم مشهدالبته به خاطر کار همسرم دیر حرکت کردیم و سال تحویل توی خونه مشهد بودیم و نتونستیم بریم حرم هوا خیلی خیلی سرد بود و محمد حسن خیلی بی قرار بود اما خوش گذشت Adblock test (Why?)
سیزدهمین مشهد
-
تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 20:11
فکر کنم دفعه سومی باشه که شهادت امام رضا میرم مشهداولین دفعه با مامان و برادرم رفتیم و اون موقع دوتامون مجرد بودیم یه دفعه هم با همسرم رفتیم اما این دفعه اولی بود که با مادر شوهر پدر شوهرم میرفتیم مسافرت شهادت امام رضا مشهد بودیم یه سفر شش روزه خیلی خوب بود با اینکه من نمیتونستم نماز بخونم با اینکه ...
اولین کربلا
-
تاریخ: 1401/7/14 ساعت: 20:11
یادم رفت بگم که ماه خرداد شهادت امام صادق سال 1401رفتیم کربلا این اولین سفر آقا نهدی بودچهارمیندسفر من و اولین سفر سه نفره ما سه روز بیشتر نبوذیم با مامامن بابا رفتیم با هواپیما اولین باری بود که بچم سوار هواپیما میشد و کلی ذوق داشت حرم همه امام عا رو زیارت کردیم اما کوتاه خیلی خوب بود و خوش گذشت ام...
انگیزه...
-
تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 14:15
بعد از مدت ها امروز یهو یاد این وبم افتادمآخه چن تا وب دیگه هم دارم که اونا خواننده زیادی دارنیاد اینجا نبودمامروز اومدم و دیدم یه خواننده هر چن وقت یه بار میاد اینجا رو می خونه...کلا انگیزپیدا کردم واسه نوشتن :)نمیدونم به چه امیدی چندین بار اومده اینجا...ولی همین که یاد ما بودی بازم مچکرم...ههانگیز...
دهمین مشهد
-
تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 14:15
عید فطر ۱۴۰۰بود که به مشهد رفتیم با قطار و وقتی اومدیم یه مخمونی دادیم و عروس رو دعوت کردیم
یازدهمین مشهد
-
تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 14:15
مهرماه ۱۴۰۰بود که قصد کردیم بریم شمال از اونجایی که هوا سرد بود و بارون می اومد یه شب بابلسر ماندیم و از اونجا با اینکه دو روز بیشتر وقت نداشتیم رفتیم مشهدو سعادت بود که میلاد پیامبر مهربانی اونجا باشیم Adblock test (Why?)
هشتمین مشهد
-
تاریخ: 1399/10/5 ساعت: 4:51
وقتی محمد حسن ده ماهه بود ما دوباره رفتیم مشهدالان دارم میبینم که هشت چه عدد مقدسه هشتمین امام و هشتمین مشهد و اولین مشهدی که با پسرم رفتیم.با مامان و بابام رفتیم و اونجا بهمون خوش گذشت...توی تاب
نهمین مشهد
-
تاریخ: 1399/10/5 ساعت: 4:51
شهادت امام صادق سال 99 وقتی که توی اوج کرونا بودمادر پدرم مشهد بودن و از ما خواستند که بریمما هم که تازه بچه رو ز شیر گرفته بودیم رفتیم مشهداما جز داداشم هیچ کس خبر نداشتسه روز اونجا بودیم و ای دومین مشهد محمد حسن بودخوش گذشت اما نزدیک بود لوبریم مادر شوهرم زنگ زد و گفت که بله برون برادر شه...چ یهو...
زندگی جریان دارد
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 19:14
بعد از ماه رمضان با تولد رادین ما هم رفتیم سر خونه زندگیمون به صورت واقعی روزای اول خب سخت بود اما کم کم عادت کردم.ظهر ها ناهار میپختم برا خودم و میرفتم مسجد و شب ها هم شامی درست میکردم و گاهی مهدی با بابا میرفت بیرون و گاهی هم نه تو خونه بودیم و فیلم می دیدیم بلاخره میگذشت
تولد محمدم
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 19:14
روز شنبه رفتم بیمارستان..بدون هیچ گونه دردی...و بعد از گذشت چندین ساعت... 6بعد از ظهر همان روز گل پسرم به دنیا اومد چ روز و چ شبی بود... پررررررر از خاطره. . خالم و مادر شوهرم اومده بودند.... پسرم اون شب تا صبح گریه میکرد و نگذاشت هیشکی بخوابه...هه
هفتمین مشهد
-
تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 15:53
اون دفع که دانشجویی رفته بودیم از امام رئوف خواستم دفع بعد ما رو با بجنون دعوت کنه... این دفع با جنین کوچک دو ماهه در کمال ناباوری ما رو صدا کرد وااااااااااااای که این سه روز چقدرر خوش گذشت و خوب بود.... جالبی اینجاست که به جز پدر و مادرم هنوز هیچ کس نمی دونه الان امتحان ای شوهرم شروع شده و ما دوبار...
آینه چراغ
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 4:35
شنبه ده دی بود که میخواست بره اصفهان و به من گفت بیا با هم بریم چون دقیقا همون روز مامان بابا هم میخواستن برن مشهد با هاپیماما ساعت 4 صبح از خونه حرکت کردیم و مامان بابا هم قرار بود 6 بروند خلاصه ما هفت و نیم رسیدیم اصفهان همونجا تو ترمینال صبحانه نیمرو خوردیم و بعد رفتیم تا به کار اداری م برسیم تا ...
خاله
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 4:35
خاله پدر شوهرم دو ماه پیش خیلی ناگهانی از دنیا رفت و در پی مراسمش کلی عروسی کنسل شد و هه خیلی ناراحت بودن تو مراسمش شوهرم هم خوند و اونا تصمیم گرفته بودن هر هفته خونشون جلسه بگیرن خلاصه هر هفته ما هم میرفتیم خونشون و مهدی براشون میخوند و دعای کمیل خوندیم هفته های بعدی هم خونه فامیل های دیگه شون بود ...
امتحان مداحی
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 4:35
چن هفته پیش بود که براش اس اومد که برای امتحان شفاهی باید بریم قم قرارا شد اون روز رو مرخصی بگیره و همه با هم بریم خیلی روز پر استرسی بود و ما رفتیم حرم و براش دعا میکردیم که امتحان رو خوب بده خیلی از سوال ها رو نتونسته بود جواب بده و نمیدونه دقیق قبول میشه یا نه و ما هم توکلمون به خداست تا چی بخواد...
جشن زایمان
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 4:35
پانزدهم فروردین بود که زن داداشم جشن زایمان گرفت و همون آفتاب خیلی خوب بود و من عمه بودم و کلی پز دادم شلوغ شده بود و همه اومده بودن البته از فامیل ما همه بودن و شکر خدا به خوبی و خوشی گذشت + نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:47 توسط ... |
جشن عروسی
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 4:35
بلاخره بعد از کلی چیدمان خونه و خستتگی های جهاز چیدن ما هم 18 اردیبهشت رفتیم سر خونه زندگیمون روز ولادت آقا علی اکبر بود و ما تصمیم گرفتیم این روز رو انتخاب کنیم روز دوشنبه خیلی خوب بود الحمد لله همه چی به خوبی گذشت مهمون ها از قم و تهران اومدن و من فکر نمیکردم این همه آدم بیان و شب خونه برادر شوهرم...
ماه محرم
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 8:20
ماه محرم نود و پنج خیلی خوب شروع شد اول که چند روز به محرم جلسه مداحان خونمون بود و م خون و حس خوبی داشتیم بعدش با شروعش مهدی چند جلسه زنانه خواند و توی بازار یئت خودشون هم خواند خلاصه دوست داشتم این محرم رو دو روز پیش خونه مادر بزرگش خواند و پدر بزرگش هم 20 تومن بهش داد کلی ذوق کردیم همه چیز الحمدل...