خرید بک لینک
شنبه ده دی بود که میخواست بره اصفهان و به من گفت بیا با هم بریم

چون دقیقا همون روز مامان بابا هم میخواستن برن مشهد با هاپیما

ما ساعت 4 صبح از خونه حرکت کردیم و مامان بابا هم قرار بود 6 بروند

خلاصه ما هفت و نیم رسیدیم اصفهان همونجا تو ترمینال صبحانه نیمرو خوردیم و بعد رفتیم تا به کار اداری م برسیم

تا حدود ده و نیم اونجا بودیم و کارش طول کشید

بعد سوار اتوبوس شدیم و رفتیم استانداری اونجا هم تا یازده و نیم کار داشت

بعد یکی از دوستام بهم گفته بود برم سبزه میدون..تا رسیدیم اونجا اذون میگفتن و یه مسجد بود رفتیم برا نماز

خیلی مسجد خوب و بزرگی بود ...اونجا دعا کردم خدا توفیق نماز خوندن تو مسجد و عشقشو بهم بده

بعدا فهمیدم اونجا مسجد جامع بوده و خیلی مردم مراد میگرفتن...کاش بیشتر دعا میکردم :(

خلاصه پرسون پرسون رفتیم تا آینه چراغ فروشی رو پیدا کردیم

اولین مغازه رفتیم داخل و انقدر یارو خوش برخورد بود که همونجا خرید کردیم

اما حالا که اومدم میگم کاش مغازه های دیگه رو هم میدیدیم

اما من اخلاقمه ههمه مغازه ها رو میبینم و بعد میرم همون اولی میخرم ...هه

خلا صه هر جوری بود خریدمون رو کردیم و بعد فک کن با اتوبوس آوردیم تا خونه

آینه رو جلو پام گذاشته بودم و خاطرم جمع بود

اما واسه چراغا و پایه هی حرص خوردم نکنه بشکنه

که خدا رو شکر سالم رسیده بودن

وقتی اومدیم خونه هر دومون خسته بودیم

و زنگ زدم به بابا اونا با کلی تاخیر تازه ساعت هفت شب داشتن پرواز میکردن

ما اومدیم خونه و فردا صبحش فهمیدیم کلید رو روی در جا گذاشته بودیم...هه

برچسب: آینه,چراغ, نویسنده: یگانه کاظمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 4:35

صفحه بندی