چون دقیقا همون روز مامان بابا هم میخواستن برن مشهد با هاپیما
ما ساعت 4 صبح از خونه حرکت کردیم و مامان بابا هم قرار بود 6 بروند
خلاصه ما هفت و نیم رسیدیم اصفهان همونجا تو ترمینال صبحانه نیمرو خوردیم و بعد رفتیم تا به کار اداری م برسیم
تا حدود ده و نیم اونجا بودیم و کارش طول کشید
بعد سوار اتوبوس شدیم و رفتیم استانداری اونجا هم تا یازده و نیم کار داشت
بعد یکی از دوستام بهم گفته بود برم سبزه میدون..تا رسیدیم اونجا اذون میگفتن و یه مسجد بود رفتیم برا نماز
خیلی مسجد خوب و بزرگی بود ...اونجا دعا کردم خدا توفیق نماز خوندن تو مسجد و عشقشو بهم بده
بعدا فهمیدم اونجا مسجد جامع بوده و خیلی مردم مراد میگرفتن...کاش بیشتر دعا میکردم :(
خلاصه پرسون پرسون رفتیم تا آینه چراغ فروشی رو پیدا کردیم
اولین مغازه رفتیم داخل و انقدر یارو خوش برخورد بود که همونجا خرید کردیم
اما حالا که اومدم میگم کاش مغازه های دیگه رو هم میدیدیم
اما من اخلاقمه ههمه مغازه ها رو میبینم و بعد میرم همون اولی میخرم ...هه
خلا صه هر جوری بود خریدمون رو کردیم و بعد فک کن با اتوبوس آوردیم تا خونه
آینه رو جلو پام گذاشته بودم و خاطرم جمع بود
اما واسه چراغا و پایه هی حرص خوردم نکنه بشکنه
که خدا رو شکر سالم رسیده بودن
وقتی اومدیم خونه هر دومون خسته بودیم
و زنگ زدم به بابا اونا با کلی تاخیر تازه ساعت هفت شب داشتن پرواز میکردن
ما اومدیم خونه و فردا صبحش فهمیدیم کلید رو روی در جا گذاشته بودیم...هه