ششمین مشهد
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 8:20
اون مشهدی که قرار بود دانشجویی بریم سال گذشته و نشد دوباره امسال ثبت نام میکنن و نمیدونم یه روزنه ی امیدی برای ما گذاشتند کمه بتونیم بریم ... من دو بار رفتم دانشگاهشون که ببینم چجوریه امید به خدا من تلاشمو کردم..اگه قسمتمون باشه خواهیم رفت خیلی دلم میخواد قبل از رفتنم ...این سفر دانشجویی رو برم
سالگرد
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:14
سه شیب پیش..27 ام سالگرد عزیز بود چقدر زود یه سال شد و چقدر دلم برا عزیز تنگ شده عمه هم نبود که سال مادرش رو بگیره نسبتا شلوغ شده بود و مادرشوهر و خواهر شوهرم هم اومده بودن ما هم دونات و حلوا پخته بودیم ماشینمون توقیفه بخاطر اون تصادفی که بابا کرده بود به خاطر همین با آزانس رفتیم
زن عمو شدم
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:14
آخرای ماه رمضان بود که مهدی زنگ زد ساعت سه بود گفت بچه به دنیا اومده حدودا یک ماه زود اومده بود همه خوشحال شدیم از اومدنش یه پسر ریزه میزه من برای جاری یه دسته گل خریدم و یه سکه... به اتفاق عمه و مامانش رفتیم خونه مامانش اوهم به دنیا آمد...جاری من الان سی و یک سالشه و من نمیدانم آیا در 31 سالگی سومس...
کربلا و خانه دار شدنمان
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:14
وقتی مامان بابا میخواستن برن کربلا ازشون خواستم دعا کنن که پول ما هم جور بشه خونه رو تحویل بگیریم و بعدشم بیایم کربلا دلمون واقعا تنگ شده مامان بابا گفتن باشه ...و این هفت روز خیلی به ما سخت گذشت مخصوصا به مهدی ..هر روز میرفت و درخواست میکرد اما بی نتیجه بود وقتی مامان بابا اومدن ...همون روز ظهر بود...
مبلمانمان
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:14
همه جهازم تقریبا آماده شده اما از همه پر دردسر تر مبلمانمان بود کلی رفتیم و اومدیم تا انتخاب کنیم و هیچ کدوم هم به دلمون نمینشست فقط یکی بود که اونم 18 ملیون میشد...هه خلاصه گفت صبر کنید تا آخر هفته یه مبل خوب میارم ما هم صبر کردیم و اونم اورد و خدا رو شکر نشست:) حالا قراره بریم بگیم بسازه
تحویل خانه
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:14
بعد از یک ماه تاخیر بلاخره مستاجر از خونمون پا شد اونم درست روز ولادت امام رضا .علیه السلام. اینو به فال نیک میگیرم درست همون یکشنبه دوم ذیقعده که مامان بابا به همه فامیل مرغ دادن و ما از صبح پخشس میکردیم بین خانواده ها و ظهر آقا مهدی زنگ زد که داره میاد خونه و فهمیدیم که خونه رو تحویل گرفته و عصر ب...
برکات خانه مادر شوهر
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:14
دیشب وقتی داشتیم از خانه مادر شوهر بر میگشتیم و من طبق معمول ر حال تحلیل حرف های خوب و بد مادر شوهر و خواهر شوهر و نگرانی از بابت حرف های ریز و درشتی که به من زده بودن در راه رسیدن به خانه بهم گفت من از موقعی که ازدواج کردم ورق زندگی ام برگشت و از این رو به اون رو شدم و خدا بیشتر به من نگاه کرد و هم...
پنجمین مشهد
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:13
بلاخره این مشهد هم رفتیم با همه کم و کاستی ها و نقشه هایی که کشیدیم میخواستیم با هواپیما بریم بانی هم پیدا شده بود ..اما نشد با ماشین خودمون رفتیم و چون ماه اخر شهریور